دلنوشته های من
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

روز بخیر دوست خوبم

دمیدن خورشید

گردش روز و شب

باریدن باران و

همه ی اتفاقات خوش جهان هستی

تنها بخاطر توست

چون خدا عاشق توست

پس عاشقانه زندگی کن و از ان لذت ببر.

 

[ ۱۳٩٥/٩/۱٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم

که فقط زیبایی های زندگی  ارزش  دیدن دارد

با خود تکرار میکنم که یادم باشد ممکن است

 شبی فرا رسد و انچنان ارام گیرم

که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد...

پس هرگز به امید فردا محبت هایم را ذخیره نکنم

و این عهد به من جسارت میدهد که به

عزیزترین هایم  ساده بگویم


خوشحالم که هستید.


 

[ ۱۳٩٥/٩/۱٧ ] [ ٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

نمیدونم کسی به وبم سر میزنه یا نه

من همیشه وبم رو چک میکنم ولی مطلب نمیزارم ،به وب همه ی دوستان هم سر میزنم  مطالبشون هم میخونم نظر هم میزارم .

امروز تمام کامنهای خودم و چک کردم هر کدوم ادرس داشت بهشون سر زدم از کامنتهای چند سال قبل گرفته تا اخرین کامنت، اکثرا یا وبشون رو پاک کرده بودن یا اصلا از سال قبل بروز رسانی نشده بود دیگه وبلاگ نویسی کم شده ولی تنها کسی که همیشه به وبشون سر زدم و همیشه ب روز هستن(pesarshab.persianblog.ir)بنام پسر شب هست.

اینم از اپ کردن من لبخند



[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

گله دارم از که ....... نمیدانم     از چه ........نمیدانم....

این روزها دردی بر من سنگینی میکند....

که نمیدانم دلیلش کیست...چیست.... بی حس شده ام

خسته ام... از تمام جهان... دلم اطمینان میخواهد و اندکی ارامش.....

گفتند اشک بریز ...خالی میشوی... خالی که نشدم هیچ

پر شدم از بی کسی ...که چرا کسی اشکهایم را پاک نمیکند.

                                                                                       

 

[ ۱۳٩٥/۱/۱٦ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

زندگی را تو بساز....

نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف...

زندگی یعنی جنگ،تو بجنگ...

زندگی یعنی عشق،تو بدان عشق بورز...

زندگی یعنی رنگ،تو چنان پررنگ باش،

تابلو زندگیت را تو بکش

زندگی یعنی حس ،تو پر از احساسی

معدن عشق بشو، تو خودت الماسی

زندگی اواز است،به چکاوک بنگر!روزگارت خوش باد

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٧ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

 

 

          عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

          بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

          یک اسمان پرندگی ام دادی و مرا

          در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

          وقتی که اب  و دانه برایم نریختی

          وقتی کلید در قفس من گذاشتی

          امروز از همیشه پشیمان تر امدی

          دنبال من بنای دویدن گذاشتی

          من نیستم نگاه کن این باغ سوخته

          تاوان اتشی ست که روشن گذاشتی

          گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام

          گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

          الوچه های چشم تو مثل گذشته اند

          اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

          حالا برو برو که تو این نان تلخ را

          در سفره ای به سادگی من گذاشتی

                              

                                                      مهدی فرجی

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

دلت که گرفته باشد...نه بالا و پایین صفحه ی دوم شناسنامه میفهمد....نه سن واخلاق و خوب و بد....

دلت که گرفته باشد....مسافر زمان میشوی....گم میشوی.... ساکت میشوی....

دلت که گرفته باشد....ادم دیگری میشوی....راستی رفیق گفته بودم ادم  دیگری شده ام.

زندگی همه اش بد نبود....روزهای خوبی هم داشت که هرگز نیامدند.

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

1.بیاید ذهنمانرا پر از فکر ارامش،شجاعت،سلامتی و امید کنیم.زیرا(زندگی ماهمان چیزی است که ذهنمان ان را میسازد)

2.بیاید حتی با دشمنانمان حتی المکان درگیر نشویم. زیرا این کار بیشتر از انکه انهارا ازرده کند،از ما نیرو میگیرد.حتی یک دقیقه را صرف فکر کردن درباره ی کسانی که دوست نداریم، نکنیم.

3.ب جای نگرانی درباره ی ناسپاسی،انتظار نا سپاسی داشته باشیم. یادمان باشد حضرت مسیح در یک روز ده جذامی را شفاه داد اما فقط یک نفر تشکر  کرد .

4.همیشه باید چیزهایی که شکرش را به جا بیاورید را بشمارید ،نه مشکلاتتان را !

5.از دیگران تقلید نکنید .خوتان را بشناسید و خودتان باشید .(حسادت یعنی جهل)و(تقلید یعنی خودکشی).


6.وقتی تقدیر به دستمان یک لیمو ترش میدهد،از ان شربت درست کنیم

7.با اندکی شاد کردن دیگران اندوه خود را از یاد ببریم .(وقتی به دیگران نیکی میکنید به خود نیکی کرده اید ).

 

                                               (  ایین زندگی) اثر دیل کارنگی

 


 


 

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

گاهی وقتا فراموش کن کجایی

به کجا رسیدیو به کجانرسیدی...

گاهی وقتا فقط زندگی کن...

یاد قولهایی که به خودت دادی نباش،

تو تلاشتو کردی نشد...

.یه وقتایی جواب خودتو نده

هر چی پرسید:چرا اینجای زندگی گیر کردی،

لبخند بزن و بگو کم نذاشتم اما...نشد

یه وقتایی فقط از زنده بودند لذت ببر...

از بودن کنار کسانی که دوستشان داری و دوست دارن...

از طلوع خورشید،از صدای اواز قمری ها ....از باد... باران ... و از همه

[ ۱۳٩٤/۱٠/٦ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

 

بوی یلدا را میشنوی....انتهای خیابان اذر...باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان....قراری طولانی به بلندای یک شب....شب عشق بازی برگ و برف ....پاییز چمدان بدست ایستاده....عزم رفتن دارد....اسمان بغض میکند....میبارد....خدا هم میداندعروس فصل هاچقدر دوست داشتنی ست....دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن میدهد....اخرین نگاه بارانی اش را به درختان عریان میدوزد.... دستی تکان میدهد.... قدمی بر میدارد سنگین و سرد.... کاسه ای اب میریزیم پشت پای پاییز.... و تمام.... پاییز ای ابستن روزهای عاشقی....رفتنت بخیر....سفر بی خطرناراحت

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و شبهای سرد دلتنگی .. من و تصویر تنهایی .. من و تکرار .. من و دیوار .. من و آوار ..
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب