دلنوشته های من
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وارد ماه اسفند شدیم و داریم به سال جدید نزدیک میشیم  این روزا همه در جنب جوش

خرید و تدارکات برای عید هستن و همه خوشحال

ولی برای من کل سال با عید سال هیچ تفاوتی نداره هرچقدر سعی میکنیم که خودمون رو

خوشحال نشون بدیم نمیشه با این اوضاع 

تو محل کارم یه نفر هست(یه نفر که نه چند نفر) که بلدن پیش مدیر دفتر خود شرینی کنن

و ما رو تا مرز اخراج کردن ببرن.کاری کردن که مجبورم کنن خودم برم

تصمیم گرفتم قبل از اینکه اخراج بشم خودم از این کار انصراف بدم  ولی از یه طرفی هم فکر بیکار بعدش هم هستم حالا میدونم اقایونی که

بیکارهستن و زیر دین پدرشون هستن چه میکشن

 من برام سخته که بعد چند سال کار کردن

حالا بشینم توخونه ،منی که کارمو خیلی دوست دارم

نمیدونم تو این شرایط قرار گرفتین یا نه که مجبور باشین با هر زخم

زبونی مجبور باشی همه چیز تحمل کنی واسه یه حقوق ناچیز

امون از همکار چاپلوس

[ ۱۳٩٥/۱٢/۱ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

                       دلی بزرگ میخواهد

                      زندگی کردن در این دنیا

          دلی میخواهد که خیلی چیزها رو نبینی

                   خیلی چیزها را نشنوی

                   و از خیلی چیزها بگذری

                 و باز از هم از زندگی لذت ببری       

[ ۱۳٩٥/۱۱/۱٦ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود

این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود

هر که معشوقه بر انگیخت گوارایش باد

دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟

گله ها را بگذار!

ناله ها را بس کن!

تا بجنبیم تمام است تمام!!

مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت...

یا همین سال جدید!!

باز کم مانده به عید!!

این شتاب عمر است...

من و تو باورمان نیست که نیست!!

زندگی گاه به کام است و بس است

زندگی گاه به نام است و کم است

زندگی گاه به دام است و غم است

چه به کام و

چه به نام و

چه به دام

زندگی معرکه همت ماست...

زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد

زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد

چه به راز

و چه به ساز

و چه به ناز

زندگی لحظه بیداری ماست زندگی میگذرد....



[ ۱۳٩٥/٩/۳٠ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

روز بخیر دوست خوبم

دمیدن خورشید

گردش روز و شب

باریدن باران و

همه ی اتفاقات خوش جهان هستی

تنها بخاطر توست

چون خدا عاشق توست

پس عاشقانه زندگی کن و از ان لذت ببر.

 

[ ۱۳٩٥/٩/۱٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم

که فقط زیبایی های زندگی  ارزش  دیدن دارد

با خود تکرار میکنم که یادم باشد ممکن است

 شبی فرا رسد و انچنان ارام گیرم

که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد...

پس هرگز به امید فردا محبت هایم را ذخیره نکنم

و این عهد به من جسارت میدهد که به

عزیزترین هایم  ساده بگویم


خوشحالم که هستید.


 

[ ۱۳٩٥/٩/۱٧ ] [ ٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

نمیدونم کسی به وبم سر میزنه یا نه

من همیشه وبم رو چک میکنم ولی مطلب نمیزارم ،به وب همه ی دوستان هم سر میزنم  مطالبشون هم میخونم نظر هم میزارم .

امروز تمام کامنهای خودم و چک کردم هر کدوم ادرس داشت بهشون سر زدم از کامنتهای چند سال قبل گرفته تا اخرین کامنت، اکثرا یا وبشون رو پاک کرده بودن یا اصلا از سال قبل بروز رسانی نشده بود دیگه وبلاگ نویسی کم شده ولی تنها کسی که همیشه به وبشون سر زدم و همیشه ب روز هستن(pesarshab.persianblog.ir)بنام پسر شب هست.

اینم از اپ کردن من لبخند



[ ۱۳٩٥/۸/٢٥ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

گله دارم از که ....... نمیدانم     از چه ........نمیدانم....

این روزها دردی بر من سنگینی میکند....

که نمیدانم دلیلش کیست...چیست.... بی حس شده ام

خسته ام... از تمام جهان... دلم اطمینان میخواهد و اندکی ارامش.....

گفتند اشک بریز ...خالی میشوی... خالی که نشدم هیچ

پر شدم از بی کسی ...که چرا کسی اشکهایم را پاک نمیکند.

                                                                                       

 

[ ۱۳٩٥/۱/۱٦ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

زندگی را تو بساز....

نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف...

زندگی یعنی جنگ،تو بجنگ...

زندگی یعنی عشق،تو بدان عشق بورز...

زندگی یعنی رنگ،تو چنان پررنگ باش،

تابلو زندگیت را تو بکش

زندگی یعنی حس ،تو پر از احساسی

معدن عشق بشو، تو خودت الماسی

زندگی اواز است،به چکاوک بنگر!روزگارت خوش باد

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٧ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

 

 

          عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

          بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

          یک اسمان پرندگی ام دادی و مرا

          در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

          وقتی که اب  و دانه برایم نریختی

          وقتی کلید در قفس من گذاشتی

          امروز از همیشه پشیمان تر امدی

          دنبال من بنای دویدن گذاشتی

          من نیستم نگاه کن این باغ سوخته

          تاوان اتشی ست که روشن گذاشتی

          گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام

          گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

          الوچه های چشم تو مثل گذشته اند

          اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

          حالا برو برو که تو این نان تلخ را

          در سفره ای به سادگی من گذاشتی

                              

                                                      مهدی فرجی

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

دلت که گرفته باشد...نه بالا و پایین صفحه ی دوم شناسنامه میفهمد....نه سن واخلاق و خوب و بد....

دلت که گرفته باشد....مسافر زمان میشوی....گم میشوی.... ساکت میشوی....

دلت که گرفته باشد....ادم دیگری میشوی....راستی رفیق گفته بودم ادم  دیگری شده ام.

زندگی همه اش بد نبود....روزهای خوبی هم داشت که هرگز نیامدند.

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و شبهای سرد دلتنگی .. من و تصویر تنهایی .. من و تکرار .. من و دیوار .. من و آوار ..
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب