دلنوشته های من
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بدو مرگ وحیات.

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان.

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن......

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه نتوان خندیدن؟

نتوان فارغ و دلرسته ز غم همه شادی دیدن

هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن

من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز هیچ نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت به نشاط

فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون جوان است هنوز بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد کامروانی بکند بگذارید خوش باشد و مست

بعد از این  باز مرا عمری هست

یک نفر بانگ بر اورد که او کنون بایدفکر فردا بکند

دیگری اوا دادکه چو فردابشودفکر فردا بکند

سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت،بگذرد امروزش همچنین فردایش

بعد از این باز نفهمیدم من،که به چه سان دی بگذشت

 ان همه قدرت و نیروی عظیمبه چه ها مصرف گشت

نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی

چه توانی که ز کف دادم مفت

 من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

مدت عمر شباب  میتوانست مرا تا به خدا پیش برد

 لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات

 ان کسانی که نمیدانستند جوانی یعنی چه راهنمایم بودند دایم فکر خوردن باشم

فکر تامین معاش،فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت

زندگی خوردن نیست

زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگی فکر خود بون و غافل ز جهان نیست

حال فهمیدم هدف زیستنم این است

 رفیق...

من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم مملو از عشق جوانمردی و زهد

 در ره کشف حقایق کوشم

شربتجرات و امید وشهامت نوشم

زره جنگ برای بدو ناحق پوشم

شمع راه دیگران گردم و با شعله خویش ره نمایم به همه

 گرچه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش وخروش

 عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که عمر جون عمر گذشت

معنی اش فهمیدم

که این سه روز از عمر به چنین ترتیب گذشت

کودکی بی حاصل

نوجوانی باطل

وقت پیری غافل

به عباراتی دیگر

کودکی در غفلت

نوجوانی شهوت

در کهولت حسرت

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]

   ماندن همیشه خوب نیست. رفتن هم همیشه بد نیست.

  گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت تا بعضی

  چیزها بماند.

  اگر روزی هر انچه ماندنیست خواهد رفت.

  اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با

  دست خالی خواهی ماند.

  گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنیست با خود

  برد. مثل یاد،خاطره،غرور و انچه ماندنیست

  را جا گذاشت. مثل یاد، لبخند رفتنت ماندنی میشود

  وقتی که باید بروی، بروی. رفتنت ماندنی میشود.

  وقتی که نباید بمانی، بمانی. برو و بگذارپیش

  از اینکه رفتنت دردی بر دل بنشاند،خاطره ای

  پر حسرت شود،برو ونگذار ماندنت باری شود بر دل

  دوش

  کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت اسانتر

  باشد.

  عشقت را بردار و برو.

  خوب برو زیبا برو. سر به زیر برو هر چند با اندو

  با لبخندی بر لب برو.هرچند باری سنگین بر دل.

  شاد از این باش که اگر تو را نشناخت، عشق شناخت

  برو و بدان هر جا بروی دستن عشق بر شانه ی خود

  حس خواهی کردو نگاهت عاشقانه خواهد ماندو صدایت

  اشنا و وفا را در گام هایت میتوان دید و اندوهی

  عارفانه را در لبخندت.

  انکه میماند اسیرعادت و خویشتن خواهی میشود.

  ذایقه جانش تلخ میشوداز شورو شیرینهای زودگذر.

  وغبار مینشیند بر اینه روحش.

  رفتن همیشه بد نیست. انگونه باید بروی که دیده

  شویو حضورت مثل بل یک پروانه حس شود.

  انگونه برو که هیچ نگاهی نتواند تو را انکار کند

 

                             برو فقط برو...

[ ۱۳٩٢/٧/٧ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و شبهای سرد دلتنگی .. من و تصویر تنهایی .. من و تکرار .. من و دیوار .. من و آوار ..
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب