دلنوشته های من
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سیاه پوشیده بود به جنگل امد...

استوار بود و تنومند !

من را انتخاب کرد

دستی به تنه ام کشید تبرش را در اورد و زد...زد...محکم و محکم تر...

به خود میبالیدم دیگر نمیخواستم درخت باشم اینده ی خوبی در انتظارم بود!

سوزش تبر هایش بیشتر میشد که

ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد او تنومند تر بود...

مرا رها کرد با زخم هایم او را برد...ومن که نه دیگردرخت بودم نه تخته سیاه مدرسه ای نه عصای پیرمردی......خشک شدم...

 

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه

ای تبر به دست/تا مطمئن نشدی تبر نزن!

ای انسان/تا مطمئن نشدی احساس نورز/زخمی میشود.

در ارزوی تخته ی سیاه شدن/خشک میشود!!!

                                               نوشته شده در18/5/91

                                   نظر یادتون نره

[ ۱۳٩۱/٥/۱٩ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ یلدا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و شبهای سرد دلتنگی .. من و تصویر تنهایی .. من و تکرار .. من و دیوار .. من و آوار ..
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب